سيد ظهير الدين مرعشى

65

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

محمّد بن موسى خلع طاعت كرد ، و با علويان بساخت ، و من با وى مقاومت مىكنم و بر اثر ، خبر فتح خواهم فرستاد . و مدت هشت ماه آمل را حصار داد و ولايت را به كلّى خراب كرد ، و خليل ونداسفان و ابو احمد قاضى را بگرفت و بكشت . و محمد بن موسى را در بند گذاشت و به رود بست فرستاد ، و حصارهاى آمل و ساير را به كلى خراب كرد . چون شهربند آمل را خراب مىكردند ، در سر دروازه بستوقه‌يى يافتد ، و لوحى نوشته كه : « هركس بدى كند سالى واسر نبرد ! » همچنان بود كه سال واسر نشده مازيار را به قتل آوردند ! چون مأمون بگذشت و برادر او معتصم به خلافت بنشست ، اهل آمل به اتفاق ابو القاسم هرون بن محمد قصه را به معتصم نوشتند . چون خليفه از حال مازيار خبر يافت عبد الله طاهر را نامه نوشت كه به طبرستان رود . عبد اللّه طاهر عمّ خود حسن ابن حسين را نزد خليفه فرستاد به درخواست آنكه از جانب عراق او را مدد دهند ، محمد بن ابراهيم را با لشكر عراق همراه عمّ او عبد اللّه گيل دارند . چون به مازندران رسيدند كوهستانات را لشكر عبد اللّه فرو گرفته بود . چون هر دو لشكر به هم رسيدند ، صفها آراستند و بر سر مازيار تاختند . بعد از جنگ و جدال سخت ، مازيار را گرفته در قيد آوردند عبد اللّه طاهر او را به طرف بغداد روانه داشت . روزى در بين راه به موكّلان گفت : مرا خربزه آرزو مىكند . به عبد اللّه گفتند . مازيار را در مجلس خود خواند و خربزه زياد پيش او گذارد . در ضمن به او گفت : پادشاه رحيم است ، من شفيع تو مىشوم تا از تقصير تو بگذرد . مازيار گفت : انشاء اللّه عذر تو خواسته شود . عبد اللّه را عجب آمد كه به چه طمع عذر من مىخواهد ! گفت : بساط شراب گستردند ، كاسه‌ها گران به دو پيمود ، تا مست و لا يعقل شد . عبد اللّه از او پرسيد : امروز به لفظ شما رفت كه عذر تو بخواهم ، اگر مرا مستظهر گردانى ، نشاط افزون‌تر خواهد شد . مازيار گفت : روزى چند ديگر ترا معلوم گردد . عبد اللّه الحاح نمود و سوگند ياد كرد . مازيار سرپوش از سرّ خود برداشت ، و گفت : من و افشين و حيدر بن كاوس